دیدار رمضانی اعضای کانون هنرمندان بیرجند با مدیرعامل شرکت کویرتایر

  • ۱۳۰۳
  • روابط عمومی
دیدار رمضانی اعضای کانون هنرمندان بیرجند با مدیرعامل شرکت کویرتایر

در ماه ضیافت الهی مدیرعامل و جمعی از اعضای کانون  هنرمندان  شهرستان بیرجند با حضور در کارخانه کویرتایر با مدیرعامل دیدار کردند.
به گزارش روابط عمومی شرکت کویر تایر؛ در این دیدار صمیمی ، اعضای این کانون ضمن تماشای مستند شکل گیری کویرتایر میهمان  ضیافت افطار کویرتایر بودند .
مهندس زینلی در این نشست گرم و صمیمانه با شاعران شهرستان بیرجند به گپ و گفت پرداخت و از جایگاه کویرتایر در صنعت تایر کشور ،تولید محصولات جدید و دانش بنیان، افتخارات و دستاوردهای ماندگار و افزایش ظرفیت تولید تایر سخن گفت.
در ادامه این محفل ادبی، شاعران پیشکسوت و جوان اشعاری پرمحتوا و وزین خود را ارائه نمودند تا این مهمانی خاطره انگیز با طعم امیدآفرینی ، ماندگار شود.
یکی از اشعار ارائه شده در این مراسم که مورد توجه ،تأکید و تشویق ویژه شاعران قرار گرفت "مثنوی بیرجند" سروده آقای مهندس محمدصادق نائبی عضو هیأت مدیره و مدیر طرح توسعه شرکت کویر تایر بود که حال و هوای این محفل ادبی را متغیر و شورانگیز نمود.

آنچه در ادامه می آید "مثنوی بیرجند" سروده آقای مهندس محمدصادق نائبی  است.

مثنوی بیرجند

محمدصادق نائبی

بیــرجند! ای شمس طالع بر وطن
آمدم سویت از آذربایــجان
گشته­ام من شهرهای بس کلان
در درشتی از تو برتر دیده­ام
آفرین
­گویان تو: چرخ فلک
جمله خوبی، در تو گشته خاتمه
بر تو از این عاشقت صدها درود
ای که در تاریخ نامت سرفراز!
کاش بودی مرمرا پای دوان
رکعتینی را گزارم در دُرخش
درنوردم شاخِن و گازارِ تو
تا که بینم شُهرت شَهرت ز چیست؟
در نظافت، شهرِ چون آئینه، تو
چیست راز شادی اندر کام تو؟
نام تو از شهر شُشتر پیشتر
حمدگویت هر که خورد عنّاب تو
آفریدی فاضل و فرزان چو بحر
سعدی از شیراز، مهمان تو بود
شاعر شکّرشکن، ابن حســام
چشم بینا خواهد از روی کرم
باشکوهی چون شکوهی را که دید؟
بشنو از نی، چون کیانی می زند
آفــریدی نیک مردانی ولی
کاشکی هر شهر، دور اندیش داشت
غیرت و آگاهی­اش بستودنیست
آن کویر از هر چه جنگل، سبزتر
یارب! این بیرکند را آبــاد دار
باغهایش پُر بَر و پر آب باد
بیشــه او خالی از شیــران مبــاد
مادرش، باشد چونان آمــوزگار
باغران ماند بلند و جاودان
بر شهیدان و حکیمانش سلام
من نگفتم کلمه­ی ناصــائبی

 

 

ای فدا کرده به میهن، جان و تن!
از دیار بهجت و ستــارخان
مشهد و تبریز و یزد و اصفهان
در درستی، بهتری نشنیده­ام
هم مَلِک، هم مُلک و هم جمله مَلَک
ای فدایت گوسپندانم همه!
بر تو باید از دل و از جان سرود
در بلندای زمان، چون سرو ناز
تا دوان گردم به اوج باغران
مسجدش را بنگرم از هر دو رُخش
شوکتیه، قلعه و بازارِ تو
واقعاً در خاک تو، خاشاک نیست؟
در بیابان، خطّه سبزینه تو
اعتلا و ارتقای نام تو؟
افتخارت از دو کشور بیشتر
زعفران و یا زرشک ناب تو
آوریدی گنجی و ناقوسِ شهر
شعر سعدالدین نزاری را ستود
کرده قند پارسی بر ما تمام
تا که در خاک تو بیند آن علم
از کیانی نغمه را بلبل شنید
گوئیا آتش به جانی می زند
می­نزایی قــرن­ها یک زینــلی
همچو او، بذری به شهرش می بکاشت
در مرامش ناامیدی هیچ نیست
روزی خود را برد هر رنجبر
مردمش را از دل و جان شــاد دار
باشد ایمن از بلای سیل و باد
جوهــر اندیشه، بی پیــران مبــاد
کودک ایمن از گزند روزگار
کــال­ها همواره جوشان و روان
تا قیامت اقتدارش پرقوام
جز دعا چیزی ندارد نائبی